خرید بک لینک
قبل از سال 60 در شهر ما تلفن نیامده بود .خانه ی دایی و خاله

و مادربزرگ در نزدیک خانه ی ما بودند. شب ها هر شب یا به خانه ی

دایی می رفتیم یا به خانه ی خاله می رفتیم و در زمستان دور آن

کرسی می نشستیم و با هم صحبت می کردیم .خوشا آن روزها

که هر شب یا هر روز همدیگر را می دیدیم و هیچ کس نمی گفت

که شما دیشب خانه ی ما بودی و امشب چه عجب که به خانه ی ما

آمدی ودر آن روزگار هر روز خواهر برادرها از هم خبر داشتند

حتی همسایه ها نیز از همدیگر بی خبر نبودند .

ولی از سال60 و اندی که تلفن آمد و بعد موبایل آمد از این طریق

با هم ارتباط شنودنی داشتند. و اگر خواستی به

منزلشان بروی باید از قبل به منزل شان تماس بگیری

تا بتوانی خواهر وبرادرها که نزدیک ترین کسان تو

هستند ببینی واین اگر در 2هفته 2بار تکرار شود ان وقت تعجب

می کنند و می گویند چه عجب آمدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من همیشه دلم می خواهد مثل قدیما زندگی کنم

ولی افسوس که دیگه نه آن خانه ی حوض آبی در حیاط هست

نه آن کرسی خاله جان که هر شب دور آن می نشستیم

ونه آن مادربزرگ که با یک چراغ سه فتیله ای آش عدس برنج

درست می کرد و خوشحال که نوه ام می آید و آن آش را می خورد

خدا رحمت کند همه ی آن گذشتگان را که رفتند و یادشان همیشه

باقی ست

برچسب: یادی از قدیما, نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 15:13

صفحه بندی