خرید بک لینک
1 مهرماه1353بود که من وارد کلاس اوّل شدم در آن روزها

نه سرویسی بود ونه پدر یا مادری همراه فرزند خود به مدرسه

می آمدند. بلکه با دوری راه پیاده به مدرسه می رفتیم. در آن سالها مدرسه ها در دوشیفت با ید می رفتیم یعنی صبح ساعت

8تا 12 و عصرها 2تا 4 به مدرسه می رفتیم

روز اوّل مدرسه من تنها به مدرسه رفتم و قیافه ی خانم معلّمم

در ذهنم همیشه هست ولی نام خانوادگی آن را به خاطر ندارم

در آن زمان خانم معلم ها بلوز و دامن می پوشیدند و معلم من

یک بلوز سفید و دامن مشکی کوتاه به تن داشت وموهای مشکی

و اندامی لاغر وصورتی باریک داشت

خلاصه ما روز اوّل یک ساعتی را در کلاس ماندیم و زنگ تفریح

به حیاط آمدیم و من احساس تشنگی کردم و برگشتم به خانه

وقتی مادرم مرا دید گفت چرا زود از مدرسه آمدی؟

گفتم تشنه ام شده بود آمدم آب بخورم و بروم . ولی شاید

من دلتنگ مادر شده بودم و آب بهانه بود . ومن آب را خوردم و

دوباره به مدرسه برگشتم.ومادر در آن روز به من گفت وقتی

تشنه ات می شود در مدرسه آب هست به خانه نیاکه آب بخوری

برچسب: خاطره ی روز اول مدرسه,خاطره ی روزانه,خاطره ی روز طبیعت,خاطرات روزانه ی من,خاطرات روزانه ی یک دانش آموز,خاطره ی اولین روز مدرسه,خاطرات روزانه ی یک دیوانه,خاطرات روزانه ی شیدایی,خاطرات روزانه ی یک خون آشام,خاطره ی یک روز برفی, نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 7:49

صفحه بندی