
وقتی به سن تکلیف رسیدم اولین روز ی که روزه گرفتم خیلی تشنگی به من دست داده بود و خانه ی خودمان نمی توانستم آب بنوشم در نتیجه تصمیم گرفتم به خانه ی مادربزرگ و داییم که در یک خانه زندگی می کردند بروم و یک ساعت به اذان داشتیم که من دور از همه یک لیوان آب خوردم و فکر نمی کردم که خدا می بیند من فکر می کردم کسی مرا ندید که آب خوردم .وقتی اذان شد من در خانه به مادرم گفتم که نزدیک اذان من یک لیوان آب خوردم و مادر به من گفت دیگه آب نخوری که روزه ات را باطل می کند چونکه خدا در همه جا هست و او تورا می بیند...
ادامه مطلب
1 مهرماه1353بود که من وارد کلاس اوّل شدم در آن روزها نه سرویسی بود ونه پدر یا مادری همراه فرزند خود به مدرسه می آمدند. بلکه با دوری راه پیاده به مدرسه می رفتیم. در آن سالها مدرسه ها در دوشیفت با ید می رفتیم یعنی صبح ساعت 8تا 12 و عصرها 2تا 4 به مدرسه می رفتیم روز اوّل مدرسه من تنها به مدرسه رفتم و قیافه ی خانم معلّمم در ذهنم همیشه هست ولی نام خانوادگی آن را به خاطر ندارم در آن زمان خانم معلم ها بلوز و دامن می پوشیدند و معلم من یک بلوز سفید و دامن مشکی کوتاه به تن داشت وموهای مشکی و اندامی لاغر وصورتی باریک داشت خلاصه ما روز اوّل یک ساعتی را در کلاس ماندیم...
ادامه مطلب
شما می خواهید در خانه یک غذایی درست کنید که تا حالا چنین غذایی را درست نکرده اید . کسی که آشپزی می کند بطور آگاهانه و با ُامید خوب پختن غذا می پزد . اگه در کنار خود کسی باشد که در مورد این غذا نظری بدهد و نظر منفی گرا باشد شما باید چه حالی داشته باشید خانم خونه با اعتماد نفس بالا و گوش نکردن به این سخنان به پختن خود ادامه دهد از اقایون خونه می خواهیم در این جور مواقع در آشپزخانه رفت و آمد نداشته باشند در ظهر خانوم خونه غذای با عشق و علاقه را تحویل خانواده می دهد نوش جوووووووووووووووووووونتون...
ادامه مطلب
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی . دلت بگیره ولی دلگیری نکنی شاکی بشی ولی شکایت نکنی گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا بشن.... خیلی چیزا رو ببینی ولی ندیدش بگیری خیلی حرفا رو بشنوی ولی نشنیده بگیری ! خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی ..........
ادامه مطلب