قصه بهشت

متن مرتبط با «روز پنجشنبه اومد» در سایت قصه بهشت نوشته شده است

گزارشی از روز مادر و زن

  • نیلوبلاگ

    روز مادر و زن در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «روز مادر و زن» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. روز فرشته های زمینی ومادران فداکار واز خود گذشته را اول به مادرم بعد خودم وبعداز آن به شما تبریک می گویم انشاالله سلامتی و خوشبختی در زندگی داشته باشید...

    ادامه مطلب
  • روز مادر و زن

  • نیلوبلاگ

    روز فرشته های زمینی ومادران فداکار واز خود گذشته را اول به مادرم بعد خودم وبعداز آن به شما تبریک می گویم انشاالله سلامتی و خوشبختی در زندگی داشته باشید...

    ادامه مطلب
  • روز عرفه

  • نیلوبلاگ

    روز عرفه روزی است که حق تعالی بندگان خویش را به عبادت و اطاعت خود دعوت می کند و از آن سو، سفره خود را بر آنها گسترده است. روز عرفه روز نیایش و روز بارش چشم های خاکیان است .امیدوارم در این روز بزرگ عرفه که روز راز و نیاز با خدای عزیز است هیچ دستی ناامید و خالی از در خانه ی رحمانیان خدا خالی بر نگردد و همگی شما عزیزان به تمام آرزوهای زیبایتان برسید.وما را داخل مناجاتهای عاشقانه تان فراموش نکنید چو...

    ادامه مطلب
  • روز تولد

  • نیلوبلاگ

    روزی که به دنیا آمد ی هرگز نمی دانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است همسرم(بهانه ی زندگیم) تولدتون مبارک...

    ادامه مطلب
  • روز تولدم

  • نیلوبلاگ

    روز اول خرداد طبق شناسنامه روز تولد من هست . در این روز قبل از اینکه صبح از خواب بیدار شوی دوتا پیامک می آید که تولدتون را تبریک می گویدیکی از این پیامک ها از طرف بانکی که حساب داری و دومی پیامک همراه اول است که به شما تبریک می گم و سومی آن هم باید همسرت باشه وقتی از خواب بیدار شد اگه یادش باشه به ش...

    ادامه مطلب
  • اولین روزه ی کودکی من

  • نیلوبلاگ

    وقتی به سن تکلیف رسیدم اولین روز ی که روزه گرفتم خیلی تشنگی به من دست داده بود و خانه ی خودمان نمی توانستم آب بنوشم در نتیجه تصمیم گرفتم به خانه ی مادربزرگ و داییم که در یک خانه زندگی می کردند بروم و یک ساعت به اذان داشتیم که من دور از همه یک لیوان آب خوردم و فکر نمی کردم که خدا می بیند من فکر می کردم کسی مرا ندید که آب خوردم .وقتی اذان شد من در خانه به مادرم گفتم که نزدیک اذان من یک لیوان آب خوردم و مادر به من گفت دیگه آب نخوری که روزه ات را باطل می کند چونکه خدا در همه جا هست و او تورا می بیند...

    ادامه مطلب
  • خاطره ی روز اول مدرسه ی من

  • نیلوبلاگ

    1 مهرماه1353بود که من وارد کلاس اوّل شدم در آن روزها نه سرویسی بود ونه پدر یا مادری همراه فرزند خود به مدرسه می آمدند. بلکه با دوری راه پیاده به مدرسه می رفتیم. در آن سالها مدرسه ها در دوشیفت با ید می رفتیم یعنی صبح ساعت 8تا 12 و عصرها 2تا 4 به مدرسه می رفتیم روز اوّل مدرسه من تنها به مدرسه رفتم و قیافه ی خانم معلّمم در ذهنم همیشه هست ولی نام خانوادگی آن را به خاطر ندارم در آن زمان خانم معلم ها بلوز و دامن می پوشیدند و معلم من یک بلوز سفید و دامن مشکی کوتاه به تن داشت وموهای مشکی و اندامی لاغر وصورتی باریک داشت خلاصه ما روز اوّل یک ساعتی را در کلاس ماندیم...

    ادامه مطلب
  • روز پنجشنبه

  • نیلوبلاگ

    پنجشنبه است ...... همان روزی که دل می گیرد و اشک در چشم ها جاری می شود وهمان روزی که دلت تنگ می شود برای عزیزانی که در کنار تو بودند وجایشان خالی ست و دعاهاشون هنوز مشگل گشای ماست خیلی وقت ها دلمون هوای آنها را می کنه اما دیدار شون می یفته به قیامت شاخه گلی به زیبایی یک فاتحه بفرستیم تا شادشان کنیم...

    ادامه مطلب